![]() |
![]() |
|
|
سلام
میخواستم دیگه هیچوقت اینجا چیزی ننویسم ولی یه دلیل باعث شد بیام،اونم شعر " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" سروده ی فروغ فرخزاد بود.دیدم خیلی قشنگ حرفای دلمو گفته،دیدم حیفه که اینجا نذارمش که شما هم بخونین.توی ادامه ی مطلبه
پ.ن:این آخرین نوشتمه،آخه خاطره های خوبی از اینجا ندارم،دیگه هیچوقت اینجا نمینویسم،هیچوقت... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 0:0 توسط سعید |
|
|
تا حالا ۲تا! از این به بعد میخواد چی بشه...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:59 توسط سعید |
|
|
دارم آتیش میگیرم .دیگه خسته شدم بس که ...اه،لعنت به زندگی.حیف دهنم وا نمیشه وگرنه چندتا فحش همچین آبدار میدادم به این زندگی.اعصابم خورده،دیگه تحمل ندارمممممممممممممم.همش هی مجبورم خودمو آروم نشون بدم .خیلی وقته که عصبانی نشدم.وای نمیدمنین چقد دوس دارم از ته دل دااااااااد بزنم،داااااااااااد.این روزا بیشتر سعی میکنم با خودم درگیر بشم تا با اون.از این به بعد اسمشو میذارم فت.آخه اول اسم و اول فامیلیشه.خیلی زور میزنم توی حرفام که تقریبا" همیشه اس ام اسه بخندم و شوخی کنم باهاش،آخه میترسم،خیلی میترسم از اینکه از دستم خسته بشه،ولی عجب فکر مزخرفی! وقتی که دوستم نداره دیگه چه فکریه،حالا میخواد خسته بشه یا نشه،چه فرقی میکنه.ای خدا،حالا بین این همه آدم من باید عاشق یکی بشم که از من خوشش نمیاد؟!!! آخه چرا؟! به خدا اگه جواب این سوالو بدونم دیگه هیچی نمیگم.نه،یه سوال دیگه هم دارم،آقا من نخوام زندگی کنم باید کی رو ببینم؟! خدایا،هی من باز تا میام حرف بزنم مخاطبم میشی تو،خیلی احساس تنهایی میکنم،دلم هم خیلی بیشتر از قبل میگیره ولی نمیتونم گریه کنم،چندروزه که بغضم نشکسته،داره خفه م میکنه .دیگه نمیدونم چیکار باید میکردم که نکردم.این روزا احساس کمبود محبت میکنم! وای خودم خنده م گرفت! آخه آدمی تو موقعیت من حق اینجوری فکر کردن هم داره مگه؟! ای بابا،چی بگم که هرچی بگم اولا" که چه فایده و دوما" که هیچی نمیتونه وصف کنه که سعید چی کشیده و چی میکشه.چقدر کوچیکن و بی مصرف این کلمات!راستی فکر کنم اینو تا حالا نگفتم،آدرس این وبلاگو چند مدت پیش بهش دادم،قبلا " میومد سر میزد و نظر خصوصی هم برام میذاشت ولی الان خیلی وقته نیومده،فکر کنم کلا" یادش رفته.بعضی وقتا فکر میکنم شاید اینجوری بهتره،بعضی وقتا هم فکر میکنم که مثکه واقعا خسته شده ها! اه من چقدر بدم،وجودم فقط دردسره.بیشتر از همه واسه فت.به این فکر میکنم که اگه نبودم دنیا چه شکلی میشد؟!هی فت ! دوستت دارم! چرا نمیخوای بفهمی؟! من بچه نیستم! وقتی اینو میگم یعنی دارم راست میگم. توی این سن همه ی دوستامو میبینم که سرشون به چه چیزی گرمه،منم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:57 توسط سعید |
|
|
یک نفس ای پیک سحری،بر سر کویش کن گذری،گو که ز هجرش به فغانم،به فغانم...
ای که به عشقت زنده منم،گفتی از عشقت دم نزنم،من نتوانم،نتوانم،نتوانم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:0 توسط سعید |
|
|
بیا بسازیم قصر عشقو چون من از بازی خسته م...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:40 توسط سعید |
|
|
نمیدونین چقد التماس کردم،حتی تصورش هم براتون سخته.بالاخره گفت باشه فعلا" جوری که تو میخوای برخورد میکنیم.ولی معلوم بود کاملا" از سر اجبار بود.الان به نظرتون من باید خوشحال باشم یا ناراحت؟! در صورتی هم که خودش مستقیما" گفت مجبورم قبول کنم و کار دیگه ای نمیتونم بکنم.دیگه دارم دیوونه میشم واقعا".این اصلا" اون چیزی نیست که من میخوام!! خدایا،رحم کن.
ولنتاینه فردا! همه خوشحال باشین واقعا"!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:0 توسط سعید |
|
|
احساس خفگی میکنم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:15 توسط سعید |
|
|
دلم گرفته ای دوست،هوای گریه با من...
دلم گرفته،به اندازه ی تمام آدمایی که دوست دارن گریه کنن.هیچی ازم نمونده،سعید تموم شده. کوهه که کوفتم شد رسما"،تو کوه که انقدر ناراحت بودم صدای همه رو دراوردم،اتفاقاتی هم اونجا افتاد که همه چیزو آباد کرد. بعدشم که باهاش حرف زدم چنان حالمو گرفت که کل دنیا رو سرم خراب شد.آخرش هم برگشت گفت که مگه تو فرقی با بقیه داری که بخوام منم با تو متفاوت برخورد کنم؟! تو هم مث بقیه،فقط چون اون حرفا رو بهم میزنی منم مجبورم جوابتو بدم.کل قصر آرزوهام رو سرم خراب شد.هرچی که تا الان فکر کرده بودم،هرچی امید و آرزو داشتم همش رو سرم نیست و نابود شد.حالا دیگه چی کنم؟! قبلا" هرچی هم ناراحت بودم ته دلم یه امیدی بود،ته دلم یکی میگفت منتظر باش شاید اتفاقی بیفته.ولی الان دیگه واقعا" هیچی.هیچ کاری هم نمیتونم بکنم. امروز دیگه بهش التماس هم کردم.ازش خواستم دلش به حالم بسوزه! ازش خواستم بهم ترحم کنه! اینجوریشو دیگه دیده بودین؟! خیلی التماسش کردم ولی فایده نداشت.همش میگفت نمیخواد ذهنشو درگیر اینجور مسائل کنه! ولی اینکه آدم ذهنش مشغول بشه کجا و اینکه زندگیشو پای این کار بذاره کجا.کی میخواد این وسط به من کمک کنه؟ اگه اون میگه نمیخوام خب دقیقا" همون اتفاقی میفته که اون میخواد ولی اگه من بگم میخوام باهاش باشم دیگه کو اون اتفاقی که من میخوام؟! خیلی احساس تنهایی میکنم.هیچکس نیست که کمکم کنه.فقط خداست که مثل اینکه اونم گذاشته همه چیز جوری که اون میخواد پیش بره.کسی به فکر من نیست اینجا.خیلی تنهام،خیلی بیشتر از همیشه.کاش حداقل میتونستم کاری بکنم.کاری هم از دستم برنمیومد جز اینکه بگم باشه هرچی تو میخوای.به قول شاعر اون آهنگه که میگه: باشه عیبی نداره تو خوش باشی ما هم خوشیم،اگه قسمت اینه که مال دل هم نباشیم یا حافظ که میگه: میان عاشق و معشوق فرق بسیار ایت،چو یار ناز نمیاید شما نیاز کنید ولی اون ناز کرد و من نیاز،پس چرا هی بدتر شد؟ من که التماسش کردم،دیگه بیشتر از این چی؟! الان داریم چت میکنیم.بهم میگه بیا همینم که هست تموم کنیم! خدایا من چی بگم؟!! یکی بیاد منو بفهمه و یه کاری بکنه برام.یکی بیاد توروخدا. خدایا چرا اون نباید دوستم داشته باشه؟! چرا الان داره میگه من نمیتونم کاری بکنم و تو باید نظرت رو عوض کنی؟! مگه دیگه چه گناهی کردم که این سزاوارش باشه؟ یعنی اینقد بد بودم؟ خودم که فکر نمیکنم آنچنان کاری کرده باشم که لایق این همه عذاب باشه.خدایا بیشتر از توانم تحمل کردم تا الان هم.من باهاش حرف زدم چون اوضاع فعلی داشت دیوونم میکرد،اون رو هم نمیتونستم تحمل کنم چه برسه به این. کی میخواد برای من کاری بکنه؟! خدایا اگه میخوای اینجوری معطلش کنی که من بیشتر عذاب بکشم لطفا" زودتر تمومش کن.تحمل ندارم،خدایا تمومش کن،تمومش کن،تمومش کن. میخوام برم و گریه کنم هرچند میدونم گریه چیزی رو درست نمیکنه.ولی مگه کار دیگه ای هم از دستم بر میاد. باز هم به قول شاعر: خیلی میخواستم که دستای تو همیشه مال من باشه،ولی بدون تو شبا فقط میکردم دائما" ناله مــیخوام بشـینم و گریــه کنــم ولیکن فایـده نــداره،چون اینو میدونم که با تو بودن یه رویای محاله
من به پایان خودم نزدیکم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:55 توسط سعید |
|
|
دوستان معذزت میخوام اگه نمیام اینجا و چیزی نمینویسم یا اینکه نمیام وبلاگاتون نظر بدم.باور کنین نامرد نیستم ولی حتی حوصله ی خودمو و این زندگی رو ندارم.اصلا" نمیتونم بیام و چسزس بنویسم.به بزرگواری خودتون ببخشید و بیاین اینجا نظر بدین.
نمیدونین چقدر سخته که آدم ناراحت باشه و نتونه هیچی بروز بده.دیگه میترسم به خودش هم بگم.هی بهش میگما ولی به قول خودش اونم ظرفیتی داره،تا کی هی بهش بگم این کارو بکن اون کارو بکن.ولی منم تحملم تموم شده دیگه.دیگه خیلی خیلی خسته ام.الان که دارم اینو مینویسم توی اوج خوشحالی با اونم،یعنی خیلی تو حرفام باهاش خودمو خوشحال نشون میدم ولی واقعا" اینجوری نیست.دیگه هروقتم دلم میگیره دیگه نمیخوام به اونم بگم ولی دیگه به کی بگم خدایا؟! همینجوریش هم که اینه وضعم،اون موقع دیگه چی میخواد بشه؟! پس فردا احتمالا" با هم میریم کوه.البته فقط ما نیستیم.کلا" ۸ نفر میشیم.میدونم خوش میگذره ها ولی نمیدونم با چه رویی تو روش نگا کنم.البته این مدت خیلی دیدمش و خیلی هم با هم حرف زدیم ولی هربار میبینمش بازهم روم نمیکنه.آخه این دیگه چه جورشه خدایا.کاش اونقدی اوضاع خوب بود که دلم یکم آروم میشد ولی نیست.شاید فکر کنین خیلی پر توقعم که اینجوری میگم ولی راستش اصلا" نیست.تا جای من نباشین حرفامو نمیفهمین. خیلی خیلی خسته م.خیلی اینو گفتم ولی هرروز بدتر میشم.خیلی دوست دارم هرچی زودتر تموم شه و برم.برم تا همه از دستم خلاص بشن.میدونم زیادیَم اینجا.نباید میبودم. در سفرم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:45 توسط سعید |
|
|
من چی بگم؟ به کی بگم؟ حتی دیگه اونقدی رمق تو بدنم نمونده که بخوام عصبانی بشم.وای که اگه دوستم داشت...
کاش میتونیتم داد بزنم! کاش میشد عقده م رو سر یکی خالی کنم.ولی حیف عرضه ی این کار رو هم ندارم. سعید ببین خودتو.ببین چی بودی چی شدی.خب در عوض چی بدست آوردی؟! هیچی هم آخه شد جواب؟! هی سعید: محمد رو ببین،روزبه رو ببین،رضا رو ببین،رزاق رو ببین،مهران رو ببین،اون یکی روزبه روبی چی؟ بهرام رو چی میگی؟ هومن چی؟ محمد دومی،همین رفیق شفیقت سینا،ههه چقد زیادن! هی سعید، تو کجای کاری؟ چرا اینا اونجوری تو اینجوری؟ سعید! مرد و مشکل،اونا مرد نیستن! حسرت نبرم به خواب آن مرداب،کارام درون دشت شب خفته ست دریایم و نیسـت باکـم از تـوفـان،دریا همه عمر خوابش آشفته ست ولی نه،دیگه تحمل ندارم.تو این چند روز منتظر اتفاقات خیلی خیلی خاص باشین. تو که به بقیه نمیتونی چیزی بگی،هرچی میگی زود متهم میشی"خودخواه"!همش به خودخواهی متهمی ولی آیا کسی حقیقت رو میدونه؟! پس منتظر نباش کسی کاری برات بکنه.خودت دست به کار شو سعید! خودت که هستی،اگه به بقیه نمیتونی چیزی بگی خودت حیّ و حاضری! هر بلایی قراره بیاری سر خودت بیار! اینجوری دیگه کسی هم شاکی نیست! یه اتفاقاتی میفته این چند روزه،که هم تو راحت میشی از این بدبختی هم اون راحت میشه هم هیشکی ضرری نمیکنه. آخه بدبخت خدا هم تو رو فراموش کرده،منتظر چی هستی،تموم کن این زندگی مزخرف رو؟! -هیچی،آماده ام،آماده ی آماده.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 4:0 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|